محرم و تعجب حنانه
دسته های عزاداری با صدای نوحه وطبل از توی خیابون ما اومدن حنانه با داروها تا حدودی نیمه بیهوش بود سریع بیدارش کردم ولباس پوشوندم و رفتیم تا دسته های عزاداران رو تماشا کنیم ودعا کنیم آخه به خاطر وضعیت حنانه توی خونه مونده بودم دلم خیلی گرفته بود ودلم می خواست توی عزاداری امام حسین من هم مثل بقیه شرکت کنم زنگ زدم به شوشو که دیگه دلم طاقت نمیاره بیا مارو هم ببر حنانه از صدای دسته های عزاداری می ترسید هی می گفت الان میان خونمون الا میان خونمون من می ترسم خلاصه راضیش کردیم تا ببریمش اما چه بردنی از شدت سرما می لرزید خوب هنوز تب ولرزش قطع نشده بود یه خورده توی شهر دزفول گشتی زدیم وبرگشتیم خونه الان حنا جونم خوابه من هم بیدارم به خاطر اون نخو...
نویسنده :
مامان حنا
5:54






